سفرنامه شمال به جنوب با دوچرخه (بخش اول)ـ

دقیق یادم نیست، فکر کنم از وقتی که اولین دوچرخه سوار گردشگر رو دیدم دلم میخواست که با دوچرخه سفر کنم. چند سال پیش شروع کردم به مسافرت با دوچرخه و چند تا برنامه کوتاه، با چند تا دوست خوب رو تجربه کردم. ایده این سفر هم از همون روزها به ذهنم رسید.

چند وقتی به فکر اجرای این برنامه بودم تا اینکه یه بار که با بابک تو سفر جنوب بودیم صحبت به ماجرای دوچرخه و مسافرت طولانی کشیده شد، تا شروعی باشه برای تصمیمی که پایه سفری ۴۵ روزه رو گذاشت.

من ساکن رشت هستم و بابک تهران زندگی میکنه، قرار بر این شد که اواسط آذر ماه سفر رو از بندر انزلی شروع کنیم، بابک با اتوبوس به رشت اومد تا به انزلی بریم.

روز اول مسیر رشت تا انزلی بارون شدیدی میبارید، و ما به خیال اینکه مسیر رفت و برگشتمون خیلی کوتاهه غیر از دوربین هیچ وسیله ای با خودمون نبردیم. با عجله یه مقدار تصویر گرفتیم و برگشتیم.

ولی فردا روز دیگه ای بود، آفتابی و خوب. و ما از رشت حرکت کردیم.

توی جاده برای خرید آب و غذا و استراحت توقف کرده بودیم که به سیمون و کریس برخوردیم. اونها سفرشون رو از دانمارک حدود 4 ماه پیش شروع کرده بودن و مقصدشون هم بندر عباس بود، دقیقا همون مسیری رو در پیش داشتن که ما هم براش برنامه ریزی کرده بودیم. اونها زودتر راه افتادن و بعد مدتی هم ما شروع کردیم.

از اینجا به بعد باد مخالف شروع به وزیدن کرد و سر بالایی منجیل رو برای ما سختتر. اونقدر سخت که به منجیل نرسیده، با زانو درد و خستگی زیاد تصمیم گرفتیم شب رو تو رودبار بمونیم.

آقا حشمت کافه کوچکی کنار جاده داشت و آلاچیق کنار کافه اش رو در اختیارمون گذاشت.

تمام شب به این فکر میکردم که اگه بخوایم سربالایی کوهین تا قزوین رو تو این سرما با این زانو درد ادامه بدیم ممکنه اجرای کل برنامه به خطر بیافته. به خاطر همین تصمیم گرفتیم مسیر کوتاهی رو با ماشین بریم تا فکری به حال زانوم بکنم، هرطوری بود خودمون رو به منزل دوستی تو قزوین رسوندیم

صبح که راه افتادیم. هوا ابری بود و پیش بینی ها بارندگی رو برای ‍پس فردا اعلام کرده بودن. با خیال راحت مسیر رو شروع کردیم ولی ناگهان برف شروع به باریدن کرد.

بعد از حدود ده کیلومتر سرعت بارش بیشتر شد، همه جا سفید پوش شد و البته ما هم.

خلاصه تصمیم این شد که با اتوبوس خودمون رو به جایی برسونیم و منتظر بشیم تا هوا بهتر بشه.

کنار اتوبان منتظر شدیم که نا گهان سر و کله کریس و سیمون هم پیدا شد. اونها هم با وضعی مشابه دوست داشتن زودتر از این وضعیت خلاص بشن. بعد ده دقیقه اتوبوسی توقف کرد و ما با دستهای یخ زده دوچرخه و بارها رو سوار کردیم.

بعد از دو راهی طالقان شدت برف کم شد و نزدیکای کرج قطع شد. ما هم پل مرد آباد پیاده شدیم.

کریس و سیمون کرج رو برای اقامت انتخاب کردن و ما همونجا ازشون جدا شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم.

بعد از دو روز و سه شب توقف در تهران، صبح روز سوم به سمت قم از مسیر اتوبان حرکت کردیم. اوایل مسیر سر پایینی بود و نسبتا خوب حرکت کردیم. اما به دلیل اینکه طبق معمول دیر حرکت کردیم بیشتر از حوالی فرودگاه امام پیش نرفتیم. و در روستایی به نام حکیم آباد اتراق کردیم. برخورد مردم خیلی صمیمانه نبود هرچند که اجازه دادن در خانه ای نیمه کاره چادر بزنیم. این اولین شبی بود که در چادر و دمای زیر صفر سپری کردیم. البته بدی هم نبود اینجوری متوجه شدیم که انتظار کلا بی جاست چه از مردم چه از خودمون.

قبل از کاشان وقتی که برای آدرس گرفتن کنار جاده بودیم دوباره به سیمون و کریس برخوردیم. اونها هم تصمیم داشتن کاشان بمونن، بعد از خوش و بشی کوتاه باز هم از هم خداحافظی کردیم.

وارد کاشان شدیم که دیگه شب شده بود. ترک بند جلوم هنگام حرکت شکست و زیر چرخ جلو افتاد. خوشبختانه سرعت بالایی نداشتیم وگرنه شاید غیر از آسیب دیدن وسایل اتفاق جدی تری می افتاد. این هم از عوارض نبود تجهیزات استاندارد. بلاخره به کاشان و خونه نقلی رسیدیم. و به مدت سه شب ساکن اونجا بودیم و به کاشان گردی پرداختیم.

برجسته ترین خاطره ای که از این شهر برای ما موند دیدن خانه عباسی ها بود. هیچ وقت در زیبایی ایران شک نداشتیم اما این دفعه به طور سرگیجه آوری مجذوب معماری و تزینات این عمارت شدیم

.

در نهایت صبح روز سوم کاشان  رو به مقصد نطنز ترک کردیم. اونهم با کرختی زیاد، حیف نیست آدم گرمای کرسی و مهمان دوستی آدمهای دوست داشتنی رو رها کنه و بزنه به جاده؟ چرا ولی بلاخره باید رفت.

 از قبل می دونستیم که سر بالایی تند و یکنواختی رو در پیش داریم. اما حتی این آمادگی قبلی باعث نشد تا بتونیم با استراحت های طبق برنامه از فشار و سختی مسیر کم کنیم. شب شده بود و ما هنوز به نطنز نرسیده بودیم. خادم یه امامزاده تو روستای برای ما خانه ای رو محیا کرد که ما شب یلدای گرمی رو داشته باشیم. فردا هنوز اثار خستگی روز قبل در بدنمون بود و زانوهای بابک درد می کرد. تصمیم گرفتیم که شب رو در نطنز سپری کنیم. هلال احمر راه گشای ما شد و پایگاه امداد جاده ای که در نزدیکی شهر و در مسیر اصفهان قرار داشت پذیرای ما در شب بود.

از حلال احمر به سمت اصفهان مسیری بود با شیب نسبتا بالا که تا اون زمان سخت ترین بخش مسیر به حساب می آمد. بعد از عبور از گردنه ۲۲۱۱ متری تا پلیس راه اصفهان مسیر تقریبا هموار و بیشتر سر پایینی بود. کنار پلیس راه شاهین شهر امن ترین محلی بود که مردم و پلیس به ما پیشنهاد دادند برای چادر زدن. هرچند که به شدت سرد و پر سر و صدا بود. سردترین شب کل مسیر رو در دمای منفی ۱۴ به خیر گذروندیم. البته صبح تا باز شدن یخ بدنمون و آب کردن برفک های قطوری که داخل چادر بسته بود مدت زمان زیادی طول کشید.

حدود ۴۵ کیلومتر بیشتر با مرکز شهر اصفهان فاصله نداشتیم. پس عجله ای هم نداشتیم. بر خلاف معمول که صبحانه رو مفصل می خوردیم به خیال اینکه زود به مقصد خواهیم رسید، با خوردن دوسه تا خرما و چند تا شکلات روز رو شروع کردیم. آرام آرام مسیر رو ادامه دادیم و در دود غبار کارخانه های قبل از شهر بلاخره به اصفهان رسیدیم.

توصیف این شهر در چند خط کار بیهوده ای به نظر می رسه. ولی از دید یه دوچرخه سوار شهر مهربونی به نظر می رسه، مسیر های ویژه دوچرخه. بلوارهای زیبا و مردمانی که با دوچرخه سواری بیگانه نیستند. با کمک دوستانی که پی گیر سفر ما در فیس بوک بودند، خانه ای رو پیدا کردیم که محل سکنی ما در سه روز اقامتمون بود. یکی از دلایل توقف ما در شهر ها علاوه بر گشتن در شهر استراحت بود. که اصفهان به ما این اجازه رو نداد. برای دیدن تنها بخشی از جاذبه های گردشگری شهر در دو روز تقریبا ۶۰ کیلومتر پیاده روی کردیم. و البته که به سختیش می ارزید. چراکه برای درک فضای یک شهر هیچ راهی بهتر از پیاده روی در اون نیست.

صبح روز سوم بعد از بیداری و رسیدگی مختصری به دوچرخه ها، مسیر دروازه شیراز و صفه رو در پیش گرفتیم. باز هم سر بالایی و اینبار آفتاب تندی که مارو مجبور به کم کردن حجم لباسهای تنمون کرد. بر خلاف معمول که برای صرفه جویی در وقت نهار سبکی می خوردیم. خودمون رو سیب زمینی و تخم مرغ پخته مهمون کردیم. ایده خوبی نبود چون واقعا سنگین شدیم. و در حرکتمون تاثیر گذار بود. در این فصل سال موردی که بیشتر اذیت می کرد سرما هوا نبود حتی سرمای کم سابقه امسال، ولی کوتاه بودن طول روز اجازه استراحت کافی و زمان برای توقف بعد از غذا رو به آدم نمی داد. به همین خاطر عموما وعده نهار رو با بیسکوییت و شکلات سر می کردیم.

 دم غروب به شهرضا رسیدیم. بعد از کمی پرسو جو به سمت امام زاده شاه رضا رفتیم. خادم اونجا و روحانی مسجد که خودش اهل دوچرخه سواری بود. برای شب به ما اتاقی دادن که بخاری داشت. واقعا چادر زدن در اون سرما اگر هم امکانپذیر بود ولی ابدا راحت نبود و اجازه استراحت کافی رو به ما نمی داد.

سعی داشتیم که به ایزد خواست برسیم. بطور عجیبی پر انرژی بودیم. و در سربالایی که البته ملایم بود سرعتمون تقریبا ۲۵ کیلومتر در ساعت بود. خلاصه به مقصد رسیدیم. مرد موتور سواری مارو تا مسجد همراهی کرد و خادم مسجد در حسینیه به ما جا داد. جالب بود که هر قدر هوا سردتر می شد دل آدمها گرمتر بود. دیگه از کابوس خواب در چادر رها شده بودیم. فکر خوابیدن در دمای منفی ۱۰ درجه هم تن آدم رو می لرزوند. شب تو حسینیه پارگی لاستیک رو با نخ کفاشی و چسب پنچر گیری رفوع کردم و برای فردا آماده شدم.

هنگام خروج از شهر قلعه معروف “ایزدخواست” متعلق به دوران ساسانیان رو دیدم که حالا بیشتر به انبار کاهگل شباهت داشت. انگار که دست زمونه قدرتش از توجه مسولین بیشتر بود. اوایل راه به دوچرخه سواری از ژاپن برخوردیم. مردی تنها که هفت سال رکاب زده بود. اما انگار که اون از دیدن ما بیشتر خوشحال شده بود. انگار که رفیق و هم مسلکی پیدا کرده باشه. کلی گپ زدیم. وقت خداحافظی متوجه شدم که از باطری اضافه دوربین خبری نیست. واقعا حیف شد. این موضوع کار تهیه فیلم از مسیر رو دشوار و آدم رو مجبور به تصویر برداری محتاطانه می کنه. برای اولین بار از مرز ۱۰۰ کیلومتر در روز رد شدیم و قبل از غروب به سورمق رسیدیم. در اتاق های اجاره ای مسجد بین راهی شب راحت و گرمی رو داشتیم.

پایان بخش اول

Leave a Reply